از درز پردهای کدر ماه را نگاه میکنم: ابری سیاه جلوی ماه را گرفته است، روی خاک نشد، کاش ابری بودم تا در آسمان ماهام را گرفته بودم، امروز کسی میگفت: ماهی را تور گرفته بود، کاش آب بودم تا تو را از دام گرفته بودم، کاش امشب کنارم بودی، تا صبح، بوی تو را گرفته بودم، امروز اگر کنارم بودی، من امروز را پس گرفته بودم، کاش بودی تا پس از درد، تو را هم یاد گرفته بودم، یاد تو اگر نبود اکنون، بدتر عزا گرفته بودم، یا شاید من هزار بار زن گرفته بودم، امشب کسی نیست تا صدایام را بشنود من اعتراف میکنم درد را دستکم گرفته بودم

تصویرسازی ها مربوط به کتاب شعر و تصویرسازی " از یابنده تقاضا می شود..." | شعرهای حمید جعفری
www.saberivand.com/illustration
اين زن نه به خاطر پستي و بلنديهاي چهرهاش، آفتاب عالمتاب است و نه به خاطر منحنيهاي پيکرش.
نه، هرگز معشوق را در زواياي ظاهر کوتاهمدت پنهاناش نميکنم. معشوق؛ تنها به خاطر خودش، خود خودش ، چنان طوفاني در آرامش عاشق ميانگيزد که ميخواهد زمين و زمان حتي آفتاب و مهتاب را هم در دست گيرد. از اين روست که معشوق من، همان زني است که هر روز در اطراف خود ميبينيم، بر در اتاقها، اتوبوسها و حتا دستشوییها؛ بيآنکه تنانهگياش اهميتي چنان داشته باشد و معشوق، همان معشوقي است که ظرف ميشويد و منِ عاشق از چک چک آب دستاناش شوريده ميشوم تا ميشود آن معشوقي که آب حيات عشق را در رگ من روانه میکند.من زندهگي را سياه و سفيد نميبينم، صفر و صد هم نمیبینم، میان سیاه و سفید، رنگها و عددهای بیشماری است، اما معشوق سياه و سفي
د است، یا صفر یا صد، يا معشوق است يا ديگري.
روزنامهی شرق 7/7/90
اگر يادداشتي درباره شخصيتي، استادي يا كسي مينويسيم عادت كردهايم كه قيد حيات را نداشته باشد و امكان خواندن نوشتههايمان را. باري همواره حواسمان بوده است كه روح عزيز او شاهد و ناظر نوشتههايمان است. پيش از آنكه نشر يابد و به دكه برسد و پيش از آنكه بر كاغذ پيشنويسمان آيد. باز عادت كردهايم كه درباره ديگران نوشتن، جز ستايش و تقديس آن والاي گرانمايه نباشد كه به قول محمد قائد «انگار بدها بيمرگاند» باري موجب مرض نخواهد بود اگر اين عادتها را كناري بگذاريم. ميخواهم ساده، هر چند ساده براي محمدرضا شجريان طرحي نو در اندازم بيآنكه فلك را سقف بشكافم و بيآنكه سجاياي عالي و والاي شخصيتياش را مدح و ستايش كنم كه نه نيازي دارد و نه از من برميآيد. از مني كه هيچگاه او را نديدهام جز در كنسرتش در تالار وزارت كشور، پاييز سال 87. همان پاييزي كه مرغ سحر را با بيتهايي به هم ريخته خواند و كنسرت اما به هم نريخت و خود خاطرهاي شد براي خاطرخواهانش و اين دليل و نمونهاي بود از قدرت و تسلط شجريان بر موسيقي. شايد آن روزي كه براي مطالعه دستگاه آوازي ايران گوشه معروفي كه بسياري از استادهاي موسيقي آواز ايران خوانده بودند را جمع آوردم، ديگرگونگي محمدرضا شجريان برايم مسلمتر شد اما او را نه فقط در ساحت موسيقي، خط و خوشنويسي، بل در ادبيات هم ستودني مييابم. شجريان با چينش و آواز شعرهايي از ادبيات كهن و نوي ايران، دين خود را بر شعر و ادبيات ادا كرده است و حقاً و انصافاً كه از اداي دين نيز گذشته است. شجريان، سعدي و حافظ را براي نسل جوان، سعديتر و حافظتر ميكند و اخوان و مشيري را چنان آواز و تصنيف ميكند كه بر لطف شعرهايشان ميافزايد. باري شجريان در هنر كاري كرد كه بيآنكه بخواهد، در تاريخ اين سرزمين تا ابد، مانا و ناميرا خواهد بود
تا تکرار شود در همهی روزهایم
"به زبان سرخام خندیدی، انقلاب سبزت را به نظاره نشستم. در مرگ دریاچهام سکوت مکن تا به وداع خلیجات نخندم"
من ماندهام این معامله با چه کسیست و بر سر چیست؟ تو گویی دو دشمن همسایه هستند که بر سر نزاع و شوخیای تاریخی البت بیهوده و بیسوده، و به زعم من بیادبانه و بیفرهنگانه، بر سر میزی پر از تلخی و از کینه نشستهاند و با اینکه میدانند باید همراه هم باشند اما راهی و روشی جز کینهورزی و کینهپروری انتخاب نمیکنند و رسانه و تریبونی جز پیامهای کوتاهی در موبایل.
دستکم جای امیدواری دارد که این بار به فارسی نوشتهاند، چون رسم مرسوم برخی از همزبانان من و شاید اگر افتخار بدهند هممهینان(!) من –مرادم از مهین ایران است!- ترکی را چنان مینویسند و میگویند که منی که در تبریز متولد شدم و زبان مادری و روزمرهام ترکیاست گاهی نمیفهمم چه میگویند، باری به فارسی نوشتند، اما به زبانی سخت گزنده و نه از باب همراهی و مرمت که به زبان تهدید، آن هم با مثالی از بیمروتیشان که البت پرده از سکوت معنادار ترک زبانها در جنبش اخیر معترضان به انتخابات نیز پرده برمیاندازد.
اما ببینیم ایران را چهگونه تقسیم کردهاند: زبان ترکی از آن من، انقلاب سبز یا حرکت دموکراتیک از آن تو، دریاچهی ارومیه از آن من، خلیج فارس از آن تو.
من همرای جریان اعتراضی سبز نبودم دلایلی هم داشتم که پیشتر در وبلاگام نوشته بودم، اما فکر میکنم اگر شما قبول داشتید و آن حرکت را حرکتی درست میپنداشتید و فقط به خاطر تمسخر برخی از ایرانیان با آن حرکت مردمی و دموکراتیک همراهی نکردید به خودتان به تاریختان خیانت کردید. من هنوز نمیدانم کدام یک از دوستان ترک زبان خواهان جدایی است و کدام نه، اما به نظر میرسد فرستندههای این پیام کوتاه دستکم در ذهن سوبجکتیو خود میراث ایران عزیز را انحصار کردهاند اما هنوز به جبر در خانهی پدری ماندهاند. کارد در استخوانام میکشد: دریاچهام، خلیجات.
باری من نه فدای ایرانام، نه فراری از آذربایجانام، زبان مادریام را دوست میدارم، زبان سعدی و شاملو را هم، زبان فرانسه را هم.
نه به ترک بودنام مینازم و نه شرمسار از آنام. با رینگ آذری میرقصم و با شجریان زندهگی میکنم. با خورامان و بختیار سر دوق میآیم و با شاملو سرحال. از مرگ دریاچهی ارومیه همان میزان تلخ میشوم که از تاراج رفتن دریای خزر
.................................................................................................................
،یادمان نرود فرهنگ و عادت توهین و تمسخر قومها و زبانها، نه تنها شوخی زشت فارس به ترک زبانها
که بازی حقیر همهی فارسها و ترکها و لرها و رشتیها به هم است
حتا در اِشلی فراختر شوخی بیمزهی مردم دنیا به فرانسویها و اسکاتلندیها و دیگران
در اشلی کوچکتر شوخی تبریزیها و اردبیلیها و اسکوییها و میلانیها به هم
این خبط و خطایی تاریخی و رقیق و سطحی است که باید با بزرگمنشی همه حل شود
نه با به تاراج بردن خلیج و دریاچه و حرکتهای مردمی
نه قول حافظ و شهریار
دوستا مورووت اتمهله دوشمهنیله گچین مله
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
و در هر شهر دوستانی دارم
دوستانی در تهران، در تبریز و در فیسبوک
همهی دوستانام را دوست میدارم
اما بعضی را دوستتر
در گمانام دیشب زمین و خورشید با هم حرفشان شده که
از هم
فاصله
گرفتهاند
حالا چی شده رو نمیدونم !
تا پک ِ چشم بستهای زنم بر لبانات
اعتیادم را ترک نکن
پیش طلاگونهی رنگ موهایات
و چه شمع کمسوییست آفتاب
پیش سینهی سوزانام
باری باش تا چه درخششی بتابد
موهای طلاگونات در آفتاب سینهی تابان من